خدا

دخـــتر و خـــــدا



دختربا نازبه خداگفت:
چطور زیبا می آفرینی ام و انتظار داری خود را برای همگان نمایان نكنم؟
خدا گفت:زیبای من!تو را فقط برای خودم آفریدم
دخترك،پشت چشمی نازك كرد و گفت:خدا كه بخل نمی ورزد،بگذار آزاد باشم
خدا چادر را به دخترك هدیه داد
دخترك با بغض گفت:با این؟اینطور كه محدودترم.اصلا می خواهی زندانی ام كنی؟یعنی اسیر این چادر مشكی شوم ؟؟؟؟
خدا قاطع جواب داد:بدون چادر،اسیر نگاه های آلوده خواهی شد...هر چیز قیمتی را كه در دسترس همه نمی گذارند.تو جواهری
دخترك با غم گفت:آخر...آخر،آنوقت دیگر كسی مرا دوست نخواهد داشت.نه نگاهی به سمت من خواهد آمد و نه كسی به من توجه میكند
خدا عاشقانه جواب داد:من خریدار توام!
منم كه زود راضی می شوم و نامم سریع الرضاست.
آدمیانند و هزاران نوع سلیقه!
هرطور كه بپوشی و بیارایی،باز هم از تو راضی نمی شوند
اصلا مگر تو فقیر نگاه مردمی؟آن نگاه ها مصدومت میكند
دخترك آرزویش را به خدا گفته بود و می خواست چونان فرشته ای محبوب جلوه كند




[ شنبه 26 مرداد 1392 ] [ 07:34 ب.ظ ] [ افسانه ] [ نظرات() ]
حکایت ماها در اون دنیا!!

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟

ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای

لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان!هیچ کدومشون

از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جایی نمیرن! اون بوق و کرنای

من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا

دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون

کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن .

خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان

من تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت! برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی

درد سر واقعی یعنی چی!!!

جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان

نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بفرمایید؟

جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟

شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! شب

و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن! تا دو ماه

پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن!

بهت میگم نکن!!! جبرئیل جان، من برم .... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنند که جاش

کولر گازی نصب کنن...



[ جمعه 21 تیر 1392 ] [ 12:45 ب.ظ ] [ افسانه ] [ نظرات() ]
اجرتت را بگیر

پیامبر اكرم (ص) فرمودند: نجات در این است كه بنده با خدا خدعه و نیرنگ نكند كه اگر چنین كند خدا نیز با او خدعه خواهد كرد. كسی كه نیرنگ ورزد خدا ایمان را از دلش خلع می كند و نفسش با وی خدعه نمی كند پرسیدند چه طوری شود؟ فرمودند: بنده به آنچه امر شده عمل می كند ولی قصدش چیز دیگری است پس تقوای الهی بورزید و از ریا دوری كنید شركت به خدا است همانا ریاكار در روز قیامت به این نام ها خوانده می شود: ای كافر! ای خامر! ای غادر! عمل تو گشت و اجرت باطل شد اجرت را از كسی كه برای او كار می كردی بگیر.[1]



[1] . یكصد موضوع پانصد داستان 3/237 به نقل از امالی صدوق

Share

 داغ کن - کلوب دات کام



[ دوشنبه 12 دی 1390 ] [ 04:40 ب.ظ ] [ افسانه ] [ نظرات() ]
برای خدا!

                        

حجت الاسلام و المسلمین محمد ری شهری نقل می كند: شیخ رجبعلی خیاط فرمود كه در تشییع جنازه ی آیت الله بروجردی جمعیت بسیاری آمدند و تشیعع باشكوهی شد.

در عالم معنا از ایشان پرسیدم: چطور این اندازه از شما تجلیل كردند؟ فرمود: تمام طلبه ها را برای خدا درس دادم![1]



[1]. الگوی زعامت/ 239/ تندیس اخلا ق/ 71

Share    

  داغ
کن - کلوب دات کام


[ جمعه 9 دی 1390 ] [ 09:31 ق.ظ ] [ افسانه ] [ نظرات() ]
شرک پنهان

شداد بن اوس می گوید: پیامبر اكرم (ص) را گریان دیدم گفتم: برای چه گریه می كنید؟ فرمودند: برای منم از شرك می ترسم نه این كه بت خورشید، ماه یا سنگ را بپرستند، آنها در اعمالشان ریا می كنند.[1]



[1] . یكصد موضوع پانصد داستان 3/338 به نقل از المحجه البیضاء 6/141

Share

 داغ کن - کلوب دات کام



[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 04:44 ب.ظ ] [ افسانه ] [ نظرات() ]
هندوانه !

   جوانی به محضر آیت الله شیخ محمدتقی شیرازی رسید و آن بزرگوار را به شدت مورد فحش و اهانت قرار داد. آن مرحوم همچنان ساكت بود تا او گفتارش تمام شد و رفت سپس ایت الله شیرازی تعدادی هندوانه خرید و به خانه ی وی فرستاد و فرمود: این جوان حرارت بدنش بالا رفته و همان سبب شده است كه آن همه دشنام و ناسزا به ما بگوید. این هندوانه ها مزاج او را خنك خواهد كرد؟[1]



[1] . پندهایی از رفتار علمای اسلام/ 64

Share

  داغ کن - کلوب دات کام



[ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ افسانه ] [ نظرات () ]
كشاف العیوب!

    

گویند: بین اعمش و همسرش كدورتی واقع شد. به یكی از دوستانش گفت: بین من و همسرم آشتی ده و سخن بگو تا از من راضی شود.

آن دوست نزد همسر اعمش آمد و گفت: ای زن! اعمش مردی است بزرگ، از او بی زار نشوی كه كوری چشمش و باریكی ساق پایش و ضعف زانوهایش و بوی بد زیر بغلش و سرخی كف دستش چیزی نیست!

اعمش گفت: خدا تو را ذلیل كند آن قدر از عیب های من شمردی كه همسر من به بعضی از آن ها را نمی دانست!

 

                                                            (یكصد موضوع پانصد داستان 3/245 به نقل از نمونه ی معا

Share

داغ کن - کلوب دات کام

[ جمعه 18 آذر 1390 ] [ 08:22 ق.ظ ] [ افسانه ] [ نظرات() ]
دعای مورچه

 

                                          

 

در زمان حضرت سلیمان (ع) بر اثر نیامدن باران قطحی شدیدی به وجود آمد به ناچار مردم به حضور حضرت سلیمان آمده و از قحطی شكایت كردند و درخواست نمودند تا حضرت سلیمان آمده و از قحطی شكایت كردند و درخواست نمودند تا حضرت سلیمان برای طلب باران نماز استسقاء بخواند.

حضرت سلیمان به آنها فرمود فردا پس از نماز صبح برای طلب باران با هم برای انجام نماز استسقا به سوی بیابان حركت می كنیم فردای آن روز مردم جمع شدند و پس از نماز صبح به سوی بیابان حركت كردند ناگهان حضرت سلیمان (ع) در راه مورچه ای را دید كه پاهایش را روی زمین نهاده و دستها را به سوی آسمان بلند نموده و می گوید:

خدایا ما نوعی از مخلوقات تو هستیم و از رزق تو بی نیاز نیستیم ما را به خاطر گناهان انسانها به هلاكت نرسان.

حضرت سلیمان (ع) رو به جمعیت كرد و فرمود:

به خانه هایتان برگردید خداوند شما را به خاطر غیرشما سیراب كرد و دعای مورچه را مستجاب فرمود و در آن سال آن قدر باران آمد كه سابقه نداست.[1]



[1] . كتاب گنجینه وعاظ ج اول، دوستان 4/221، داستانهای دعا: 104

Share

داغ کن - کلوب دات کام

[ شنبه 12 آذر 1390 ] [ 11:20 ق.ظ ] [ افسانه ] [ نظرات() ]
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic